Take a fresh look at your lifestyle.

تماس با ما

0

فصلی نو،لطفا اخبار و مطالب ارسالی خود را به ادرس ایمیل :

elahisadegh@gmail.com
و یا با شماره تلفن
۰۹۱۷۳۴۱۰۴۹۵ تماس بگیرید.
تلگرام ۰۹۱۷۳۴۱۰۴۹۵

فصلی نو
2 نظرات
  1. حمید تقوی بهبهانی می گوید

    پیروزی یا شکست ؟ ح. تقوی
    از قدیم گفته اند پیروزی صدتا صاحب دارد ولی شکست یتیم و بی صاحب است. وقتی به طور دسته جمعی موفقیتی به دست می آید همه ی افراد خود را صاحب و عامل این توفیق قلمداد می کنند. وقتی شکست هم حاصل می شود هر کسی تقصیر را به گردن دیگری می اندازد. و خود را پاک و معصوم جلوه می دهد. در موارد فردی هم چنین است. که موفق شدن در هر زمینه ای اگر صدها رذیلت داشته باشی پرده پوش همه می شود. اما در ناکامی اگر صدها فضیلت هم داشته باشی به کارت نمی آید. مردم ما عموما قضاوت هایشان چنین است. همه در مقام نظر از تملق و چاپلوسی بیزارند.اما اگر لازم باشد برای رسیدن به هدف خودشان ،در استفاده از این حربه کوتاهی نمیکنند.و حتی اگر کسی با این حربه به موفقیتی دست یافت و مدیر کل یا رئیس اداره ای و ……. شد. او را تحسین می کنند. و فردی با عرضه و توانمند قلمداد می نمایند. و رفتارشان با او احترام آمیز می گردد. اما بر عکس اگر کسی روح آزاده ای داشت و اهل استفاده از این شیوه ها نبود و به همین خاطر هم مسئولیت نگرفت، او را فردی معمولی و حتی بی عرضه و ناتوان و مسئله دار می نامند. که بیش از این نتوانسته است پیش برود. در میان تحصیل کردگان و نخبگان هم نسل من کسانی که اکنون دچار هزاران مشکل مادی، جسمی و روحی و ….. هستند، اغلبشان کسانی هستند که اگر می خواستند می توانستند اکنون صاحب همه چیز باشند. کافی بود فقط در جوانی به فکر خود می بودند. و انعطاف به خرج می دادند و راه را مثل رهروان می پیمودند. ولی وفاداری آنها به آرمانهایشان و بیزاریشان از تظاهر و ریا مانع هر نوع سازشکاری یا حتی سازگاری برایشان شد. حاضر شدند با همه نوع سختی ها و مشکلات بسازند اما خودشان باشند. سوگمندانه کسانی هم که خیلی ادعای روشنفکری دارند در مقام قضاوت گاهی چنان عامیانه و سطحی نظر می دهند که حیرت آور است. آنها هم تحت تاثیر قضاوت های مغرضانه و غضب آلود و یا حداقل جاهلانه و نا آگاهانه قرار می گیرند. انسان های سلیم النفس و پاک و نجیب هم متاسفانه تصور می کنند دیگران مثل خودشانند. متوجه حسادت، کینه توزی و حقارت روحی آدم های پست و کثیف نمی شوند. چون خودشان بد کسی را نمی خواهند و نمیگویند فکر می کنند دیگران هم دلیلی ندارد بیهوده از کسی بد بگویند. این است که حداقل بخشی از بد گویی و بدخواهی اینان را واقعی و حقیقی می پندارند و ممکن است نسبت به انسان های پاک و صادق دیگر ذهنیت نادرستی پیدا کنند. زیرا متاسفانه بشر دستخوش سخن است. اگر دروغی را از چند موضع متفاوت که ممکن است ریشه اش یکی باشد به خوردش دادند باورش می شود. به همین دلیل است که می گویند حرف و حدیث زیاد است. شنونده باید عاقل باشد. پشت سر کسانی بدگویی می کنند و به کسانی اتهام می زنند که در سراسر زندگیشان حتی یک نقطه خاکستری هم ندارند. تا چه رسد به نقطه سیاه.
    من سالهاست به این نتیجه رسیده ام که مشکلات ما در درجه اول فرهنگی است. بعد سیاسی و بعد اقتصادی. درست است که اقتصاد زیر بناست و محرک همه فعالیت ها. اما عمده مشکلات اقتصادی ما ریشه سیاسی دارد. و مشکلات سیاسی هم ریشه فرهنگی. ما هنوز تا رسیدن به بلوغ فرهنگی فاصله زیادی داریم. نظام های سیاسی همواره برخاسته از شرایط و سطح فرهنگی جامعه اند. در جوامع عقب افتاده کسانی که موقعیت و قدرتی دارند در هاله ای از اهمیت و احترام قرار می گیرند. عقل مردم هم به چشمشان است. این مردم همان هایی هستند که وقتی به صورت فردی لب به سخن می گشایند همگی افرادی اند مدعی آزادگی و راستگویی و واجد همه ملکات اخلاقی. ولی ترکیب و مجموعه شان مقوله ای تماشایی می گردد. در مقام ادعا هرکدام به تنهایی نمره شان در حد بیست است. اما معدلشان چیزی در حد صفر!!
    خوب دانستن و نیک شمردن دیکران نیاز به دلیل ندارد. اما نظر منفی دادن و بدگویی کردن در مورد افراد نیازمند داشتن اطلاعات و دلایل کافی و موجه است. از قدیم گفته اند برای شناخت کسی باید یا با او معامله کنی یا به مسافرت بروی. لا اقل آن موقع شناخت دیگران شرطی هم داشت. اما حالا هیچ شرطی لازم ندارد. نه معامله کرده و نه سفر رفته، چنان نظر می دهیم که نگو و نپرس و حساب طرف با کرام الکاتبین می افتد. بقول یکی از بزرگان : برای ارزیابی شخصیت افراد،نباید نگاه کرد که دیگران در باره او چه میگویند.وچه قضاوتی راجع به او دارند. بلکه باید دید او در باره دیگران چه نظری دارد و دیگران را چگونه می بیند.
    فراموش می کنیم که انسان موجودی ناشناخته است و عادات و صفات او به این سادگی قابل شناخت نیست.
    دوستی می گفت که در اداره اش در طول خدمتش دو بار به آسانی شرایط مدیر کل شدن هم برایش فراهم شده بود. اما نپذیرفته بود. چون میخواست برای خودش زندگی کند و اهل سوء استفاده یا درواقع حسن استفاده از موقعیت هم نبود. که مدتی مدیر کل شود و بارش را برای همیشه ببندد. و بقیه عمر را راحت زندگ کند. وی تحمل رفت و آمد دیگران و سر و کله زدن و مراوده با سایر مسئولین را هم نداشت. میخواست حال که نمی تواند از مزایای مدیر کلی استفاده کند از درد سر ها و گرفتاری هایش به دور باشد. چنین کسی که به صورت مدیری معمولی کار می کرد متهم شده بود که چون عرضه و پارتی و لیاقت نداشته در این حد مانده است. برای عموم مردم قابل فهم نیست که استغنای روحی چیست؟ و کسانی هم هسند که شخصیتشان را به هیچ موقعیتی نمی فروشند. با وجود داشتن قابلیت ها و توانمندی های فراوان حاضرند کار ساده و زندگی ساده ای داشته باشند. اما در لفظ دری را به پای دیگران نریزند. و دست به دامان این و آن نشوند که مدیر کل و رئیس و …. بشوند. چون به قول سارتر : اساسا زندگی مقوله ی مهمی نیست. شما خوانندگان عزیز مختارید در مقام قضاوت بگویید سر آمده حکیم است. یا لرهرچه می گوید از داغ دل می گوید. یا لر آنچه می گوید از سرگذشت و تجربه اش است نه از عقلش. بالاخره این هم نظری است. شاید هم منطقی ترین نظر!
    کار دنیا ببین که طعنه زند زاغ دشتی به کبک کهساری
    (هاتف اصفهانی)

  2. حمید تقوی بهبهانی می گوید

    شهسوار عرصه تعلیم و آموزش حمید تقوی
    نزدیک بهار است گل و لاله و نسرین از خاک درآیند تو در خاک چرایی
    چـون ابـر بـهاری بـروم زار بگریم چندان به سر خاک تو کز خاک درآیی
    خبری تکان دهنده و شوک آور بود. سلامی هم رفت . .. …………………………
    سال تحصیلی ۴۶-۴۵ در دبستان رودکی چرام، قدم به کلاس دوم گذاشتم. در اولین جلسه آموزگار جوان و مهربان کلاس، دانش آموزانی را که مردود شده و از سال قبل مانده بودند پای تخته سیاه کشاند و به معرفی آنها پرداخت و ادامه داد که من از بس این عزیزان را دوست داشتم آنها را نگذاشتم به کلاس بالاتر بروند و …………… ما تازه واردان به کلاس دوم از اینکه آموزگارمان این همه اینها را دوست داشته و دارد به حال آنها غبطه می خوردیم و دوست داشتیم جای یکی از آنها می بودیم. سال ها بعد فهمیدیم که این آموزگارجوان و روانشناس، در کار خود و در فن خویش چقدر پخته و ورزیده و مجرب بوده است، که برای تقویت روحیه دانش آموزان مردودی و اینکه آنها را رفوزه خطاب نکنند چنین کرده است.
    این آموزگار جوان ولی با تجربه و نخبه و استاد در روانشناسی کودکان کسی نبود جز استاد نورالله سلامی. این تندیس مهربانی و عطوفت ، به حکم استعداد فطری و ذاتی خود، در ایجاد ارتباط با دانش آموزان، بین همگنان و اقران خود، نه تنها نظیر بلکه تالی و ثانی هم نداشت.
    چقدر برای دانش آموزان بی پناه و بی کس و کار و معصوم و غالبا فقیر دهه های چهل و پنجاه شمسی در چرام ، ایجاد ارتباط و درد دل کردن با این آموزگار مهربان راحت بود و چقدر با دیگران تفاوت داشت. ما که از بیشتر آموزگاران واهمه داشتیم و از آنها می گریختیم، و نه آنها حوصله ما را داشتند و نه ما علاقه ای به آنها، به راحتی به دامان پر مهر و عطوفت او پناه می بردیم.
    در کلاس به ساده ترین شکل ممکن مفاهیم و مطالب را بیان و تفهیم می کرد. در کار تعلیم و تربیت سختگیر و دقیق بود. هیچ حرکت نادرستی را علیرغم مهربانی فوق العاده اش هم بدون تنبیه نمی گذاشت، اما بعد از تأدیب بلافاصله دلجویی می کرد. تا موضوع به فراموشی سپرده می شد. وی مصداق دقیق جراح مرهم نه بود. او نه تنها در محیط مدرسه شخصیتی یگانه بود، بلکه در منطقه هم هرگاه نزاعی یا درگیری قومی و ………… پیش می آمد همه نگاه ها متوجه او می شد. که یکی از مهمترین سفیران صلح و دوستی و محبت بود. که با استفاده از توانایی ذهنی و قدرت بیان و روابط عمومی نیرومندش به حل و فصل مسائل ایجاد شده می پرداخت. او برای دانش آموزان و کسانی که در کلاس هایش حضور یافته اند، الگویی برجسته و ممتاز و تمام عیار بود. این همه تواضع و فروتنی و مهربانی خارق العاده برای بعضی ها که با این عوالم بیگانه اند، قابل درک نبود و گاهی به اشکال مغرضانه و غیر منصفانه ای تفسیر و توجیه می شد. در حالی که او براستی در بیان احساسات خود صادق و صمیمی و بی ریا بود که روحیه انسانی و سادگی و صمیمیت عشایری خود را حفظ کرده و همچنان مقید به اخلاق و خویشاوند دوستی و غریب نوازی بود.
    همزمان با ورق گردانی لیل و نهار، از چرام به یاسوج نقل مکان کرد. این هم نشانگر تیزهوشی ودرایت او بود که در آنجا بیش از این نماند تا شاهد حسادت¬ها و حقارتهای روحی جاهلانی باشد که موفقیت و نان و نام خود را در تخریب امثال او می دیدند. در یاسوج هم خانه اش تبدیل به کاروانسرایی شده بود که فقیر و غنی نمی شناخت. روزی و شبی نبود که پذیرای مهمانان فراوانی نباشد که از سایر نقاط به یاسوج می آمدند. مهمانانی که اغلب برای حل گرفتاریشان از او کمک می خواستند. او هم مشتاقانه از بذل عنایت دریغ نمی کرد. بارها او را در حال مراجعه به ادارات و سازمان های مختلف برای حل مشکلات دیگران می دیدم. بدون اینکه او را ملال خستگی دریابد. نرم گویی و نرم خویی او قولی است که جملگی بر آنند. برایش روابط انسانی مقدم بر هر مقوله ای بود.پذیرش این موضوع برای کسانی که اعتقادات متکی بر منافع خودرا بر هر چیزی ترجیح میدهند وآنرا وحی منزل میدانند امکان پذیر نبود.از هر گونه تعصب کور و خشک اندیشی بیزار بود و به بازیهای سیاسی و جناحی اعتنایی نداشت. از همه امکانات موجود برای کمک به دیگران بهره میجست.
    عاشق تعلیم بود. معلمی را مهمترین و شریف ترین کار در جهان می دانست. بدان عشق می ورزید و به آن به عنوان یک شغل نمی نگریست. انعطاف پذیری و توان تحمل فوق العاده ای داشت. سعی و تلاشش بر این بود که با و.ضعیت های تحمیلی خود را سازگار کند. در این زمینه هم توفیق فراوانی یافت. دریغا که دستگاه اداری و سیستم آموزشی قدر او را ندانست و آنچنان که شایسته و بایسته او بود حرمتش را بجای نیاورد. اما کسانی که او را می شناختند و قدردان زحماتش بودند و هستند بسیارند. و این بر دلگرمی او می افزود.
    در زندگی خصوصی اش انسانی بختیار و کامروا بود. داشتن همسری مهربان و فداکار و نجیب و دلسوز و سازگار و فرزندانی با استعداد و توانمند و خلف بزرگترین پاداشی بود که خداوند به او داده بود. وی از این جهت انسانی خوشبخت بود. خدایش بیامرزد که عاش سعیدا و مات سعیدا.

    این نوشته را با شعری از ملک الشعرا بهار با اندکی تغییر به پایان می برم.
    رشوه دادیمش زعمر ار مردنش دادی امان ور پذیرفتی فدا پیشش فدا کردیم جان
    سالها بگذشت تا آمد سلامی در وجود نیز چون او باز نارد سالها دور زمان
    گر به مرگش صبر بنمائیم از بیچارگی است کان به واقع یاس و نومیدی است نی صبر و توان
    دل بنالد در فراقش دیده گرید در غمش هر زمان گویی خلد در چشم دل تیر و سنان
    رفت و ما هم از قفایش رخت برخواهیم بست کاندر این دنیای فانی کس نماند جاودان

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.