حدیث روز
امام علی (ع) می فرماید : هر کس از خود بدگویی و انتقاد کند٬ خود را اصلاح کرده و هر کس خودستایی نماید٬ پس به تحقیق خویش را تباه نموده است.

چهارشنبه, ۷ اسفند , ۱۳۹۸ 3 رجب 1441 Wednesday, 26 February , 2020 ساعت تعداد کل نوشته ها : 10644 تعداد نوشته های امروز : 5 تعداد اعضا : 10 تعداد دیدگاهها : 31138×

گزارش -داستان پسر آدامس فروش یاسوجی که میلیاردر شد و زمینه اشتغال 620 نفر را فراهم کرد

شناسه : 62537 26 شهریور 1397 - 0:27

قصه بالان از یک نمایشگاه سفال در سال 68شروع شد. وقتی ده سالش بود. استادی همدانی در آن نمایششگاه به او می گوید در ازای سه روز مراقبت از سفالهایم همه آدامسهایت را می خرم. و این اولین معامله در زندگی بالان بود.معامله ای که همه زندگی پسرک ده ساله با آن گره می خورد. او گام اول را خوب بر می دارد. بعد همان مرد می گوید دوست داری با من به همدان بیایی؟

پ
پ

 

فصلی نو – اهل گلایه و شکایت نیست. کسب و کارش را به گونه ای تنظیم کرده که بالا و پایین رفتن دلار و احتکار بازار تعطیلش نمی کند.داستان او وقتی روی زبان افتاد که رسانه ها تیتر زدند پسر آدامس فروشی که میلیاردر شد.اما قصه او زوایایی فراتر از اینها دارد.

مهران بالان میلیاردر این روزها همه چیز را با جهان بینی شخصی دنبال می کند اتفاقا خوب هم نتیجه گرفته است. کار آفرینی که از گفتن فقر کودکی اش ابایی ندارد همانگونه که دولا راست شدن جلوی میهمان را عار و ننگ نمی داند. کارآفرینی که معتقد است براي بزرگ شدن بايد كوچكي کرد. تا كوچكي نكنيم تا صفر نشويم، به يك نمي‌رسيم و اگر مسيري غير از اين را برويم، موفق نخواهيم شد.

مهران بالان کارآفرینی که ، هم چیزش از جنس صداقت است. نه وامی از دولت ها گرفته و نه کسب و کارش معطل تصمیمات دولتهاست. اهل بذل و بخشش های متداول این روزها هم نیست و در عین حال جز بخشنده ترین خیرین است . از آن خیرینی که راه و رسم نان درآوردن را به آنکه دست جلویش دراز می کند،می آموزد و می بخشد.

نشستن پای صحبتهایش لذت بخش است چون هیچ تکلفی ندارد و نگران این نیست که گوشه ای از حرفهایش به کسی بربخورد.

قصه بالان از یک نمایشگاه سفال در سال 68شروع شد. وقتی ده سالش بود. استادی همدانی در آن نمایششگاه به او می گوید در ازای سه روز مراقبت از سفالهایم همه آدامسهایت را می خرم. و این اولین معامله در زندگی بالان بود.معامله ای که همه زندگی پسرک ده ساله با آن گره می خورد. او گام اول را خوب بر می دارد. بعد همان مرد می گوید دوست داری با من به همدان بیایی؟

بالان می گوید نمی دانستم همدان کجاست. من فکر می کردم همدان یکی از حاشیه های شهر یاسوج است. ساعتها در راه بودیم تا به همدان رسیدیم. وقتی اوستا برای نماز رفت به خانمی که آنجا بود گفتم اگر بلایی سر من آمد به خانواده ام داستان مرا بگویید و آدرسم را بدهید. اما آنها زبان مرا متوجه نمی شدند و فکر می کردند من گرسنه هستم.زندگی در همدان شروع شد و مهران نوجوان به عنوان وردست استاد هم در نمایشگاه های خارج از استان همدان حضور یافت هم کار یاد گرفت.

موضوع استاد شاگردی از آن شاه کلیدهای موفقیت بالان است که خودش بسیار روی آن تاکید دارد. معتقد است هر کاری شدنی و هر فنی آموختی است به شرط آنکه در مکتب استاد و اهل فن چند سالی با صبوری شاگردی کنیم.

بالان سه سال پیش استاد ماند. در طرف دیگر خانواده او فکر می کردند فرزند ریز جثه شان در رودخانه غرق شده است و دیگر از بازگشتش نا امید شده بودند.همه باور کردند که این بچه بعد از آن نمایشگاه دچار حادثه ای شده است.

سال 71 استاد که دلتنگی مهران برای خانواده اش را می بیند او را در ترمینال می گذارد و 5 هزار و پانصد تومان هم در جیبش می گذارد و او را راهی خانه می کند.به شاگرد اتوبوس هم سفارش می کند و هم انعام می دهد که او را در دوراهی شهرضا پیاده کنند.

بالان می گوید هیچ وقت این همه پول نداشتم برای همین خوابم نمی برد. در طول مسیر دستم را روی جیبی که پولها در آن بود گذاشته بودم تاجایی که پیرمرد کنار دستی ام با دلسوزی می پرسید مگر بیماری قلبی یا مشکل خاصی دارم؟!آنها نمی دانستند من ثمره سه سال زحمتم را دارم.وقتی به یاسوج رسیدم یک گونی قند برای خانواده، چند جفت دمپایی هم برای خواهرانم خریدم و با لندرور به روستا رفتم. خانواده که تا آن زمان فکر می کردند من مرده ام شادمانی می کردند.

چند روز بعد به پدرم گفتم رسم پول درآوردن را پیدا کرده ام و باید بروم . پدر اما نظر دیگری داشت. می گفت دختری برایت پیدا کرده ام . کمیته برای ازدواج حمایتت می کند و جهاز می دهند.بعد هم چند تا بز داریم برو دنبالشان عصرها هم بیا خانه ات و از من دور نشو. بیشتر از این چه می خواهی؟ ما در روستای اشکفت سیاه لوداب بودیم.نه برق نه آب و هیچی نداشتیم. پس مجاب نشدم .

مغازه مرد سفالگر همدانی زنگ زدم و گفتم می خواهم به من سفال خام بدهی ، رنگشان کنم و کار کنم. اما دیگر قصد شاگردیت را ندارم.و استاد مهدی، گفت همدان را هم بخواهی به تو می دهم.یک کامیون سفال به صورت قرضی آوردم و در نمایشگاهی در بهبهان شرکت کردم .

در آن سال 620هزار تومان کار کردم.430 هزار تومان از پول را برداشتم و برای آوردن سفال به سمت همدان راه افتادم و مابقی را پیش عمویم امانت گذاشتم.

وقتی به اهواز رسیدم اتوبوس همدان رفته بود گفتند باید با پیکان به دزفول و از آنجا به بروجرد و بعد همدان بروی. سوار پیکانی شدم که نیم ساعت بعد از طی مسیر متوجه شدم دزد هستند. همه درآمد سالم 435 هزارتومان بود که 2 ایران چک 200 هزارتومانی و 35 هزار تومان آن هم 10 تومانی و 20 تومانی و 50 تومانی های قدیم بودند.مرا به بیابان بردند و جیبم را خالی کردند و بند کفشهایم را باز کردند و دستهایم را با آن بستند. تهدیدم کردند اگر تا 10 دقیقه سرم را برگردانم سرم را با تبر قطع می کنند.

گریه کردم و یکی از آنها که دلش سوخت گفت کمی پول برایش می گذاریم. و به من گفت هرچه خودم دلم خواست می گذارم. بعد هم رفتند و من در آن بیابان تنها راه افتادم تا به یک کیوسک رسیدم. آنقدر حالم بد بود که ساعتها گریه کردم. تشنگی امانم را بریده بود پس هر چه نوشابه می خوردم عطشم برطرف نمی شد.بعد هم پول را به سمتش گرفتم . دکه دار گفت پول خرد ندارم. گفتم اشال ندارد بقیه اش را نوشابه بده. گفت صد تا هم بخواهی بقیه پولت را ندارم بدهم. به پول نگاه کردم دیدم ایران چک 200 هزار تومانی است آن یکی جیبم را نگاه کردم دیدم و باز هم همان بود. ایران چک ها کهنه بودند یا دزدها بی سواد بودند یا خداوند اینگونه خواست. هرچه بود مال هلال به صاحبش برگشت.

در سه سالی که در بهبهان بودم جوانانی که از جلوی غرفه رد می شدند می پرسیدند شاگرد نمی خواهی ؟ به ذهنم رسید شاگرد بگیرم.مسئولان نمایشگاه گفتند اگر از شهر خودت نامه بیاوری که استاد این رشته هستی غرفه را با تخفیف ارایه می دهیم.آمدم یاسوج گفتند ما خودمان دنبال یک استاد برای رشته سفال در استان می گردیم همینجا بمان و غرفه و امکانات مورد نیازت را هم در اختیارت می گذاریم.

رفتم فنی و حرفه ای و مرا به سر کلاس فرستادند. اصلا نمی دانستم استادی چیست. من پسر روستایی بودم که اگر مطابق رویاهای پدرم پیش می رفتم نهایتش باید چوپان می شدم. اما استاد شدم وفوت و فن استادی را آموختم.یک روز با موتور به سمت کلات رفتم دیدم تعدادی از دختران روی دار قالی قوزه کرده در حال کار هستند. از اینجا رفتم توی نخ قالی و دست بافته های عشایری. با خودم گفتم اینها که قالی می بافند باید برایشان داری طراحی کنم که حداقل کمرشان اینگونه خمیده نشود.

به مدیر کل میراث وقت گفتم می خواهم داری بسازم که ایستاده باشد. این بافنده ها که کارشان را انجام می دهند حداقل کارشان استاندارد و زیبا می شود و ارزش بیشتری پیدا می کند.او گفت این کار قدیمی است و سودی ندارد .اما من تصمیم را گرفته بودم و گفتم توکل با خدا من کارم را شروع می کنم. پس نخستین دار ایستاده را در استان ساختم.

بعد هم طرح توجیهی نوشتم و در تهران تایید شد و برای نخستین بار آموزشگاه صنایع دستی در استان دایر کردم. بعد از خدمتم همه هنرها را با هم جمع کردم. خانمی را به شیراز فرستادم تا تابلو فرش بافی، گلیم برجسته و فرش را آموزش ببیند و بعد هم به یاسوج آمد.25 شاگرد برای این خانم گرفتیم و اینها دوباره کار را آموزش دیدند. به عنوان مربی راهی روستاها شدند. دختران را رایگان آموزش می دادند. و از هر کلاس 30 نفره بعدها 10 تا 15 نفرشان به صورت جدی وارد این کار می شدند.

32 کارگاه تولیدی در روستاها راه اندازی کردم. حالا بیش از 120 بافنده تابلو فرش در روستاها دارم. در مجموع 620 بافنده تابلو فرش، گلیم و گچمه دارم. محصولاتشان هم مشکل بازار ندارد. من کار را از بافنده ها می خرم و با استانهای دیگر مبادله پایاپای یا کالا به کالا انجام می دهم.

کالاهای تولیدی استان را به استان های دیگر می فرستم و صنایع دستی آنها را می خرم .یا مثلا همه گلیم هایم را به یک فروشگاه یا نمایشگاه در تهران می فرستم و می گویم هر وقت فروخته شد پول مرا بدهید.

او معتقد است هر انسانی یک هنری برای ارایه و فروش به دیگران و کسب درآمد دارد. برای این موضوع از خواهرش یاد می کند که ظاهرا هیچ مهارتی نداشته اما حالا با پختن نان محلی و فروش به گردشگران ماهانه بین 9 تا 12 میلیون تومان درآمد دارد. یا از زنانی که دنبال کار بوده اند و او گفته مرغ و کبک و بلدرچین پرورش دهید و تضمین فروشش با من.

بالان می گوید این اشتباه است که مردم را از روستا به شهر بکشیم . شهر جایی برای کسب درآمد نیست درعوض روستاها فرصت کار هستند برای آنهایی که بخواهند.به روستاها که می رفتم می دیدم شیر و ماست روزانه دامداران روی دستشان مانده است و من صحبت کردم برایشان ماشین می فرستم و آن را به کارخانه می برم و و بعد هم مزدشان را دریافت می کنند.

او بر این باور است برای هر کاری اول باید شاگردی کرد . بعد هم نباید برای به درآمد رسیدن عجله داشت.و در نهایت باید در هر شرایطی انصاف را مبنای کار قرار داد.

بالان می گوید روزی که ازدواج کردم النگوهای بدل به دست همسرم کردم. اما حضورش زندگی ام را نظم بخشید و متحول کرد.و معتقدم این زن بال پرواز من است.

گزارش – فاطمه رشیدی

ثبت دیدگاه

یک دیدگاه

    رفتن به نوار ابزار